سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
سخن روز
دشمن ترینِ بندگان نزد خداوند سبحان، کسی است که جز در اندیشه شکم و شرمگاهش نیست . [امام علی علیه السلام]

سخن روز


السلام علیک یا ابا عبداله


السلام علیک یا زینب کبری


السلام علیک یا قمر بنی هاشم


السلام علیکم یا   شهداء کربلا


السلام علیک یا    صاحب الزمان


السلام علیکم یا   اهل البیت النبوه


یا علی




رهائی ::: شنبه 7/11/85::: ساعت 6:33 عصر

               سلام دوستان


  این مقاله را در اینجا اوردم تا بازدید کنندگان اشنا شوند با حقایق و نگاه نکنند که عده ای طرفدار دکتر هستند و اما بیشتر میروند سراغ چند تا مورد منفی که نسبت به دکتر رایج است و باقی انبوهی از موارد مثبت را توجهی ندارند. و اینها هستند که وجهه دکتر شریعتی را تخریب میکنند.


شریعتی که بود؟ چه می‌گفت و چه کرد؟ سوالاتی است که پاسخ آن بسیار سخت است. بی‌شک شریعتی از پیچیده‌ترین موضوعات تاریخ انقلاب اسلامی است که قضاوت در مورد آن بسیار مشکل است و این مشکل ریشه در پیچیدگی شخصیت شریعتی دارد. شریعتی روح عصیانگر نسلی بود که از بودها خسته و به دنبال بایدها می‌گشت‎‏؛ نسلی که از ماتریالیسم بریده شده بود و به دنبال متافیزیکی می‌گشت که روحش را آرام کند؛ نسلی که مارکسیسم را در حزب توده و گروه‌های چپ‌گرا تجربه کرده بود و از همه ناامید به دنبال اسلامی می‌گشت که انقلابی بودن خود را هم حفظ کند؛ نسلی که از لیبرالیسم و غرب سخت سرخورده شده بود و از سنت سخت وحشت داشت و به دنبال اسلامی نو می‌گشت تا هم پاسخی به ندای درونش باشد و هم به نیازش برونش.

شخصیت، گفتار و اعمال شریعتی مجموعه‌ای از اضداد بود که اگر کنهش وارسی نشود، هم می‌شود او را متجدد غرب‌گرا دانست و هم مسلمان سنت‌گرایش خواند، هم می‌شود در اثبات سنی بودنش دلیلی آورد و هم در تعصب شیعی‌اش استدلال کرد. در کلامش ده‌ها دلیل بر ضدیتش با روحانیت یافت می‌شد و ده‌ها دلیل به هواداری‌اش از روحانیت و . . .

به همین خاطر بود که آیت الله بهشتی وی را «یک جستجوگر در مسیر شدن» می‌دانست. او دکتر را چنین توصیف می‌کرد: ”دکتر از دید من، از اندیشه‌های آمیخته به مکتب‌های اروپایی و نو، یا عرفان ایران زمین و هند یا آمیزه‌های دیگر همواره به سوی شناخت اسلام زنده‌ی سازنده‌ی پیش برنده‌ی خالص‌تر حرکت می‌کرد“(1) و به عبارتی دیگر ”دکتر هماره رو به اصالت اسلامی پیش می‌رفت.“(2)

مجموعه تحولات شخصیتی و فکری شریعتی قضاوت در مورد وی را بسیار سخت می‌کند و واکاویی همه جانبه را در خانواده، شخصیت، زندگی و آثار می‌طلبد؛ با این حال به این بهانه نمی‌شود از نقش شریعتی در انقلاب اسلامی سخن نگفت. برای نزدیک‌تر شدن به شناخت شریعتی لازم است چند موضوع که شایسته طرح در این کتاب باشد، مورد بحث قرار گیرد.
زندگی پرفراز و نشیب شریعتی
شریعتی در سال 1312 در یک خانواده‌ی روحانی در مشهد متولد شد. جد دکتر، ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم مرد فیلسوفی بود که در مدارس بخارا، مشهد و سبزوار تحصیل کرده بود و از شاگردان ملا هادی سبزواری، صاحب منظومه، بود. مردم مزینان به تشویق نایب الحکومه از ملا قربانعلی خواستند تا پیشوایی آن‌ها را در مزینان به عهده بگیرد. ملاقربانعلی با کمک مردم و نایب الحکومه حوزه‌ای را در مزینان تأسیس می‌کند و به تربیت شاگرد می‌پردازد. پدر بزرگ شریعتی شیخ محمود نام داشت که وی نیز به سنت وراثت، پیش‌نماز و مدرس مزینان گشت. پدر علی، محمد تقی شریعتی بود. وی دروس حوزه را تا سطح در حوزه‌ی مشهد به پایان رساند و در اثر فشارهای رضاشاه لباس روحانیت را از تن درآورد و به تدریس در مدارس جدید پرداخت. (3) البته دکتر شریعتی خود علت خارج شدن پدرش را برای ساواک چنین نوشته: ”پدرم گرچه در آن ایام نیز مثل همیشه یک معلم و یک متفکر مستقل بود و نه به دستگاه‌های تبلیغاتی گوناگون بستگی داشت و نه از عمال سیاسی و تبلیغاتی دولت وقت محسوب می‌شد؛ ولی از این موقعیت برای پیش‌برد افکار نوی خویش استفاده کرده، لباس را عوض کرد و بر خلاف مقاومتی که در آن هنگام علیه تجدد‌طلبی حتی تقرب و همکاری با مؤسسات نوبنیاد اداری و علمی از قبیل دادگستری، ثبت و فرهنگ و غیره می‌شد و تعویض لباس را با تعویض دین و ورود به ادارات دولتی را با خروج از اسلام مترادف می‌دیدند، رسما وارد فرهنگ شد.“(4)

علی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در مشهد به اتمام رساند. او در سال 1329 به دانش‌سرای مقدماتی مشهد راه یافت و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. شریعتی در سال 1335 به داشکده‌ی ادبیات مشهد رفت و دو سال بعد فارغ‌التحصیل شد. دکتر در همان دوران دانشجویی در مشهد به نوشتن و سخنرانی نیز می‌پرداخت. ترجمه‌ی کتاب ابوذر غفاری، نوشته‌ی عبدالحمید جودةالسحار، نویسنده‌ی معروف مصری، مربوط به همین دوران است.(5)

سال‌های1331-1332 که فعالیت مارکسیست‌ها زیر سایه حزب توده به اوج رسید، شریعتی با برقراری جلساتی در کانون نشر حقایق اسلامی و منازل، به رد مارکسیسم پرداخت. مجموعه‌ی این جلسات با نام ”اسلام مکتب واسطه“ منتشر شد.(6)
این کتاب که درسن20سالگی دکترتالیف شده، نشانه‌ی از مطالبات گسترده و نبوغ فکری وی بود.

دکتر در مبارزه علیه مارکسیسم فعال بود تاجایی که دانشجویان کمونیست در خوابگاه دانشکده به او حمله کردند و وی را سخت مجروح کردند.(7)
شریعتی در24 تیرماه 1337 با یکی از هم کلاسان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد. ازدواج شریعتی با پوران شاید نمادی از تاثیر پذیری خانواده‌ی شریعتی از تجدد باشد. هر چند خانواده‌ی شریعتی هم چنان روش سنتی خود را حفظ کرده بودند، ولی خانواده‌ی پوران به قضاوت خود وی ”از جمله بازاریانی بودندکه به ناچار“ ”سیاست های مدرنیزاسیون رضاشاهی“ را پذیرفته بودند.(8) شاید تغییر نام فاطمه، نام شناسنامه‌ای وی، به پوران نمادی از این تغییر بود. پوران در ابتدا با این ازدواج موافق نبود. این مخالفت ”نه تنها به اختلاف روحیه محدود نمی‌شد، {بلکه به خاطر} محیط پرورشی متفاوت، نظام ارزشی دوگانه که یکی محصول مقاومت در برابر هجوم فرهنگی غرب و مدرنیزم بود و دیگری نتیجه‌ی انعطاف و پذیرش آن بود به این دوگانگی و اختلاف ابعاد گسترده‌تری می‌داد.“(9) هر دو خانواده نیز به همین دلیل با این ازدواج موافق نبودند. خانواده‌ی پوران ”می‌پنداشتند که محیط زندگی آنها با روحیه‌ی وی سازگار نخواهد بود و خانواده‌ی علی نیز بیشتر دوست می‌داشتند تا او همسری برگزیند که سنتهای خانوادگی و موفقیت مذهبی آنها را خدشه‌دار نکند. آمدن عروسی بی‌حجاب و غیر سنتی“ برای محمد تقی شریعتی چندان خوشایند نبود؛(10) ولی سرانجام اصرار علی همه را تسلیم کرد و ازدواج صورت گرفت. این ازدواج به شدت مورد انتقاد متدینین قرار گرفت. این ازدواج ”حادثه‌ی‌ روز“ شد و از این که ”علی شریعتی با یک خانم همکلاس خود ازدواج کرده که حجاب اسلامی ندارد، پدر و پسر مورد طعن و تکفیر محافل. . . شهر و فشار همه جانبه قرار“ گرفتند. شریعتی خود از این که این بی‌حجابی همسرش ”سخن روز و تنها مسئله‌ی این شهر شده“ بود، سخت گله‌مند بود.(11) به هر حال گله‌ی شریعتی بی مورد بود و حق با مردم بود.

شریعتی در اواخر خرداد ماه 1338 موفق شد با بورس دولتی برای ادامه‌ی تحصیل به فرانسه برود. شریعتی تا سال 1343 در فرانسه بود و موفق شد دکترای تاریخ خود را از دانشگاه سوربن اخذ نماید.(12) شریعتی در این مدت با آثار نویسندگان و اساتیدی آشنا شد و سخت تحت تأثیر آنان قرار گرفت. او در همین مدت کتاب نیایش لکسیس‌کارل را مطالعه کرد و تحت تأثیر آن قرار گرفت. وی این کتاب را که موضوعش آثار علمی دعا بر فیزیولوژی و روان و اعصاب و اخلاق بود، ترجمه کرد و به ایران فرستاد و پدرش با افزودن مقدمه‌ای آن را چاپ و منتشر کرد.(13)

وی در فرانسه با آثار فرانتس‌فانون نویسنده انقلابی الجزایر آشنا شد و سخت تحت تأثیر اندیشه‌های او قرار گرفت. مطالعه‌ی آثار برکسون و ژان‌پل‌سارتر، نیز در او بسیار مؤثر بود؛ ولی بیش از همه تحت تأثیر گور‌ویچ، استاد جامعه‌شناسی، برک ولویی‌ماسینیون، استاد اسلام شناس دانشگاه سوربن قرار گرفت. شریعتی خود در این مورد می‌نویسد: ”گورویچ نگاهی جامعه شناسانه به چشمان من بخشید و جهتی تازه و افقی وسیع در برابرم گشود و پورفسور برک مذهب را نشانم داد.“(14)

دکتر شریعتی بیش از هر کس دیگر تحت تأثیر ماسینیون بود. شریعتی در سال 1344 کتاب ”سلمان پاک“ ماسینیون را به فارسی ترجمه کرد.

شریعتی در اروپا زشتی‌های فرهنگ غرب را بیشتر احساس کرد. او به همسرش نوشت: ”اینجا شهر قشنگ، ولی وحشی و سرد و بی‌مزه است. بیشتر زنها در اینجا به صورت یک غاز درآمده‌اند، زیباتر از برژیت باردو و اما ارزان‌تر از یک قوطی سیگار. همه شهوت و همه رنگ و همه بی‌وفایی. . . و بی حقیقتی و بی‌چار‌گی. . . {که} نه تنها مرا سرگرم نمی‌توانند بکنند، بلکه بیشتر از زندگی در اینجا بیزارم می‌کنند.“(15)

شریعثی پس از بازگشت به ایران در اداره‌ی فرهنگ استخدام شد و با سمت دبیری به کار مشغول شد. در سال 1345 موفق شد به عنوان استاد یار رشته‌ی تاریخ در دانشگاه مشهد استخدام شود. وی در سال 1347 به دعوت استاد مطهری به حسینیه‌ی ارشاد راه یافت. حسینیه‌ی ارشاد سرآغاز زندگی پر تحرک دکتر علی شریعتی گردید. دکتر با سخنرانی در حسینیه‌ی ارشاد و دانشگاه‌ها روز به روز معروف‌تر می‌شد. اوج فعالیت دکتر در سالهای 1350-1351 در حسینیه‌ی ارشاد بود.
ایمان شریعتی
بی شک شریعتی یک خداباور بود. او قبل از آن که یک شریعت‌مدار باشد، یک عرفان‌گرا بود.

وی بعد از آن که تحت تعقیب ساواک قرار گرفت در نامه‌‌ای خصوصی به همسرش نوشت: ”خدا را می‌بینم، حس می‌کنم به روشنی و صراحتی که حضور خودم را و گرمی و نور خورشید را و روشنی برق ناگهانی در ظلمت غلیظ و عام شب را و لرزش آتشین را. . . خود خدا را. . . دست‌هایش را بر روی شانه‌ام لمس می‌کنم.“(16) شریعتی گاه چنان خدا را در وجودش حس می‌کرد که خود را در محضر او می‌دید. او در خاطرات دوران زندانش می‌نویسد:

”در آن غیبت محض حضوری بود. در آن بی‌کسی محض، احساس می‌کردم که چشمی مرا می‌نگرد، می‌پاید، دیده می‌شوم، حس می‌شوم، بودنی در خلوت من حضور دارد. کسی بی‌کسی مرا پر می‌کند. در آن فراموش خانه‌ی‌ نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت، یار تماشاگری دارم که یاد و وجود و حیاط روشنی را در رگ‌هایم تزریق می‌کند. حتی گاه سلامش می‌کنم، گاهی از او خجالت می‌کشم و گاهی از او چشم می‌زنم. مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویشم و گاهی در آن قبر تنها، خودم را برایش لوس می‌کنم. از این که می‌بینم از من راضی است، از کارم خوشش آمده است، به خودم می‌بالم، کیف می‌کنم.“(17)

شریعتی سرتاسر زندگی خود را مرهون الطاف خداوندی می‌دانست. معترف بود که ”زندگی من سراسر معجزه‌ی لطف خداوند است و گاه تکرار می‌کنم که اگر این کرامات را روزی بنویسم خواندنی خواهند شد.“(18)

شریعتی حتی به نذر هم معتقد بود. او در خاطرات خود می‌گوید: ”پوران یک گوسفندی را نذر کرده و کشت و در همان ضمن که گوشتش را داشتیم برای خانواده‌های فقیر قسمت می‌کردیم، دکترای پوران- که مفقود شده بود- رسید و پس از ناامیدی ناگهان غرق امید شدیم که باز هم از خداوند ممنونیم.“(19)

شریعتی گاه سنت‌های دینی را چنان زیر سئوال می‌برد که معقول به نظر نمی‌رسد، خود به استخاره و تفأل با قرآن معتقد باشد؛ اما هنگامی که تصمیم گرفت از آزارهای ساواک بگریزد و به دیار فرنگ برود، با قرآن استخاره کرد. دکتر شریعتی به همسرش توضیح می‌دهد که ”بعد از اینکه نماز صبح را خواندم محتاج و مصر از او خواستم تا درباره‌ی این سفر با من حرف بزند؛ حرفش را هم زد و این آیه آمد: ”الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون“. . . من این استخاره را به فال نیک می‌گیرم.“(20)

شریعتی به زیارت امام رضا هم می‌رفت. ”بالای سر حضرت مؤدب“ می‌ایستاد و ”در خود غرق“ می‌شد، ”بی‌اختیار اشکش جاری“ می‌شد. گاه به زیارت اهل قبور می‌رفت و بر سر قبر مادرش ”حمد و سوره‌ای می‌خواند.“(21) او در سالهای 48و49 دو بار به حج مشرف شد و کتاب حج(مجموعه‌ای از چند سخنرانی) ارمغان این دو سفر او بود.

شریعتی به اهل بیت خصوصأ امام علی عشق می‌ورزید. او معتقد بود که ”ائمه‌ی شیعه را باید به عنوان نمونه‌های برتر و الگوهای جاودان و متعالی آزادی و برابری و جهاد و شهادت و عصمت“ به ”نسل روشن فکر و مبارز این عصر که به مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم رو کرده و از فیدل کاسترو و لنین و چه گوارا و ویتکنگ الهام گرفته“ معرفی کرد تا به ” تشیع که مذهب امامت است بازگردند .“(22)

شریعتی با همه‌ی ضعفها و قوتهایش و با همه‌ی کمالات و کاستیهایش یک مسلمان، ‏مؤمن و یک شیعه متعصب بود. او خود مدعی است که ” قضاوت جامعه با شیعی بودن و حتی شیعه شیفته و متعصب بودن من تغییر ناپذیر است“(23‌) و شاید خواست او از خداوند و نیایشش تأییدی براین مدعا باشد.
”ای خداوندا!
به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان روشنایی و به روشن فکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ببخش.“(‌24)

مبارزات شریعتی
شریعتی به دلیل بینش مذهبی و رسالت دینی‌اش نمی توانست نسبت به رژیم استبدادی شاه بی تفاوت باشد؛ به همین جهت از دوران جوانی در صدد پایگاهی برای مبارزه با رژیم بود.

شریعتی در اواخر دهه‌ی 1320 به جمعیت خداپرستان سوسیالیست که به رهبری محمد نخشب هدایت می شد، پیوست. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 با نهضت مقاومت ملی همکاری کرد و در 25/6/1336 به همین علت بازداشت و به تهران اعزام شد و در تاریخ 18/7/1336 آزاد گردید. ساواک اتهام وی را ”پخش اوراق مضره، تحریک مردم و ارتباط جنحه و جنایت بر ضد امنیت داخلی مملکت“ اعلام نمود. (25) دادستانی ارتش سرانجام برای وی قرار منع تعقیب صادر نمود. (26)

شریعتی پس از رفتن به پاریس به جبهه‌ی ملی پیوست و با نشریات جبهه‌ی ملی خارج از کشور از قبیل” ایران آزاد، اندیشه جبهه‌ی در آمریکا و نامه‌ی پاریسی، هم‌کاری صمیمانه داشت؛ اما به تدریج با پیش گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه و نیز رفرمیسم غرب‌زدگی و لیبرالیزم سازش‌کار و انفعالی، انتقادات عملی از آنها شدت یافت و از آنها قطع امید کرد.“(27) خود شریعتی علت ناامیدی خود را از جبهه چنین تشریح می‌کند:” من از این تشکیلات بی در و پیکر و مملو از آدم‌های رنگارنگ که غالباَ صداقت و راستی به آن معنی که من در تمام دوستان همفکر خود دیده‌ام و می‌بینم در آن کم است، به ستوه آمده‌ام. “(28)

با تأسیس نهضت آزادی در اردیبهشت1340 شریعتی به آن پیوست و فعالیت خود را از سرگرفت.

شریعتی هنگام بازگشت به ایران در مرز بازرگان دستگیر شد. به گزارش ساواک وی” در تاریخ 12/3/1343 از طریق مرز بازرگان به ایران وارد و توسط مأمورین شهربانی ماکو مورد سوء ظن واقع و لذا دستگیر و تحویل ساواک خوی می‌گردد. در بازرسی از وسایل مشارالیه به عمل آمده اوراق مضره‌ی مربوط به جبهه‌ی ملی و کتاب‌های کمونیستی( به شرح صورت‌جلسه‌ی پیوست) کشف گردیده. “(29)

شریعتی به تهران اعزام و در زندان قزل‌قلعه بازداشت گردید. شریعتی توانست با تعریف و تمجید از اصول انقلاب سفید،(30) در 27/4/1343 بعد از 45 روز بازداشت از زندان آزاد شود. (31)

شریعتی پس از آزادی از زندان به بازسازی” کانون نشر حقایق اسلامی“ پدرش پرداخت و با جمع‌آوری پول از دانشجویان و پزشکان تصمیم به تجدید ساختمان آن گرفت. (32)

طبق اسناد ساواک، شریعتی همچنان زیر نظر بوده و فعالیت‌های وی کنترل می‌شده است. ساواک خراسان در سال 1346 در پاسخ به اداره‌ی کل سوم ساواک مرکز فعالیت‌های شریعتی را چنین تشریح می‌کند:” در حال حاضر هم در سراسر خراسان فعالیتی علنی(از وی) دیده نمی‌شود. “ فعالیت‌های وی عبارت است از:” دوستی و رفاقت . . . با عده‌ای از افراد جبهه‌ی ملی“ و شرکت در ”جلسات ادبی بین او و دوستانش“ که این” جلسات آنها بیشتر جنبه ادبی دارد و بحث‌های مختلف شعر و شاعری و شعر نو کهنه در میان آنها می‌شود. “ در ضمن وی برای تکمیل ساختمان کانون همراه” کمیسیونی که از طرف پدرش برای خاتمه‌ی کار تعیین شده‌اند. . . درصدد جمع‌آوری پول و یا دادن گزارش به تهران و در جریان گذاشتن پدرش می‌باشد. “(33) به گزارش ساواک وی در این زمان به این نتیجه رسیده بود که مبارزات بعد از شهریور 1320 تا 1341 ”شکست خورده“ است و علت آن نیز” خامی مبارزه بوده است“ و ناچار برای ”هر مبارزه‌ای یک زیر بنای مستحکم لازم است و تاکنون در ایران چنین زیربنایی ساخته نشده است و در نتیجه در طول مبارزاتی که روی داده است، جز از دست دادن نیرو چیز دیگری عاید مبارزین ایران نشده است. “ ساواک این عقیده را دلیل بر عقب نشینی دکتر از مبارزه ارزیابی می‌کند؛(34) ولی این ارزیابی صحیح نبود. این اتهامی بود که مارکسیست‌ها به وی می‌زدند و دکتر بعد از آن چنین عقیده‌ای را به اثبات رساند.

ساواک برای آگاهی بیشتر از فعالیت‌های شریعتی وی را در مرداد ماه 1347 احضار و بازجویی نمود. شریعتی در این بازجویی برای ساواک خراسان 40 صفحه پاسخ نوشت. پاسخ شریعتی موجب طمع ساواک به وی شد و سرتیپ بهرامی، رئیس ساواک خراسان، که خواهان محدود کردن شریعتی بود به ثابتی، رئیس اداره‌ی کل سوم ساواک، نوشت:” به طوری که مکرراَ به استحضار رسیده، اگر وجود دکتر شریعتی برای عامل بیگانه و عناصر افراطی مفید است، برای ساواک و مملکت مفیدتر خواهد بود؛ مشروط بر اینکه خوب اداره شود. این شخص دانشمند است، روحانیون افراطی او را قبول ندارند و چپی‌ها روی این شخص حساب می‌کنند. ساواک خراسان معتقد است، محدودیت برای دکتر شریعتی موجب می‌شود که نسبت به دستگاه و مملکت بی‌اعتقاد گردد و چون طرف‌داران زیادی دارد، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت؛ ولی اگر با برنامه و طرحی منظم اداره شود با افکار نویی که دارد می‌تواند مؤثر واقع شود. “(35)

با این حال پیشنهاد ساواک خراسان مورد قبول واقع نشد و پیوسته مزاحمت‌هایی را برای دکتر به وجود آوردند. در این زمان آوازه‌ی دکتر در حال گسترش بود و از دانشگاه‌های مختلف برای سخنرانی دعوت می‌شد؛ ولی ساواک با بی‌نظمی خاصی از سخنرانی‌های وی ممانعت به عمل می‌آورد. (36)

طبق اسناد ساواک ”بعد از ابلاغ این‌که تا دستور ثانوی در هیچ یک از مجامع نباید سخنرانی کند. . . دکتر(احسان) نراقی رئیس مؤسسه‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران به وی خصوصی نامه داده است که هر موقع به تهران آمدی ترتیب ملاقات تو را با تیمسار مقدم خواهم داد. “(37) سرانجام در شهریور 1348 دکتر شریعتی ابتدا با حسین‌زاده(عطارپور) شکنجه‌گر معروف و پرویز ثابتی در تهران ملاقات می‌کند. سرتیپ بهرامی رئیس ساواک خراسان نحوه‌ی این ملاقات را از قول شریعتی چنین تشریح می‌کند:” در بدو ورود به تهران صلاح در این دیدم که به وسیله‌ی آقای یداله قرائی که از زمان تحصیلی با هم آشنا بودیم با ساواک تماس بگیرم و قرار شد قرائی از تیمسار مقدم برای شرفیابی وقت بگیرد. چند روز از طرف ایشان خبری نشد و بالاجبار به دکتر نراقی مراجعه کردم. دکتر گفتند: تیمسار مقدم به شما کمال حسن نیت را دارند و من از جانب ایشان می‌گویم که شما مجاز هستید در مجالس سخنرانی‌ها شرکت کنید. “ شریعتی اضافه می‌کند که برای اطمینان خاطر ” بالاخره به اداره مراجعه و با آقای حسین‌زاده(عطارپور) اول ملاقات کردم. پس از چند دقیقه آقای ثابتی تشریف آوردند و حدود چهار ساعت بحث و تبادل نظر داشتیم و در خاتمه به من دستور داده شد که نظریات و برنامه و هدف‌های فعلی و آینده‌ی خود را بنویسم و تقدیم کنم؛ چون در مشهد کار داشتم نتوانستم اجرای دستور کنم و اکنون آنچه به نظر رسیده و جزء اعتقاد و ایمان من است، نوشته‌ام و تقدیم می‌کنم. “(38)

شریعتی ده صفحه از آرمان‌ها، برنامه‌ها و روش‌های خود را برای ساواک می‌نویسد. او در این دست‌نوشته بر ایمان مذهبی خود تأکید می‌کند، مبارزات خود علیه کمونیست را تشریح می‌کند و دشمنی خود را نسبت به روحانیون ابراز می‌دارد. او در ادامه، بیماری نسل جوان را در سه اصل خلاصه می‌کند:

1 – دلباختگی تسلیم‌وار و بنده‌وار نسبت به غرب؛

2 – از خود بیگانگی و اعتقاد به عجز و بی‌لیاقتی خویش؛

3 – ناآگاهی نسبت به سرمایه‌ها، لیاقت‌ها و امکانات معنوی خود.

شریعتی نجات این نسل را آشنا کردن آنها” با ثروت‌های نژادی و ملی و سرچشمه‌های زاینده و غنی فرهنگ خویش“ و زودودن اسلام از” موهومات و خرافات و کهنگی منحط“اعلام می‌دارد.

شریعتی در پایان دست‌نوشته‌ی خود اضافه می‌کند:” ثابت خواهم کرد و ثابت خواهد شد که مبارزه با آخوندزدگی و غرب‌زدگی، همه‌ی کوشش علمی من و سر موفقیت‌های اجتماعی من است. “(39)


   یا علی...                       قسمت دوم درآرشیو قرارداده شده...




رهائی ::: یکشنبه 26/6/85::: ساعت 6:30 عصر

                    سلام   دوستان


   اگر این متن را می خوانید لطفا با دقت تا آخر بخوانید     متشکرم


   بازخوانی تاریخ اسلام نشان می دهد که در طول چهارده قرن گذشته اکثر ضرباتی که متوجه مسلمانان گشته است از کج فهمی های بخشی از مسلمانان بوده است. از جنگ احد تا حوادث پس از رحلت رسول اکرم صلوات الله علیه ماجرای خوارج، شهادت حضرت امام حسین علیه السلام و غربت معصومین همه مسائلی است که مسلمین مسبب اصلی تحمیل آن بر جامعه اسلامی بوده اند، نه دشمنان خارجی.


عمده ویژگی های چنین جریاناتی تلفیق جهالت با عبادت، تنگ نظری و پیروی های صرفا شعاری نه قلبی می باشد. یعنی ایمان منهای معرفت که به گفته شهید مطهری همیشه منجر به سوء استفاده منافقین از دلسوزی های جاهلانه گشته است. نتیجه قوت گرفتن آنها استحاله اسلام، حذف محتوا و ماندن پوسته تو خالی خواهد بود. به گفته استاد رحیم پور ازغدی:
این روند مسخ مذهب؛ تفکیک مذهب از حکومت، تفکیک اخلاق از سیاست، حذف "محتوا" و "حفظ شکل" بود که به مبهم و مجهول الهویه کردن اسلام، هزار قرائتی کردنش، تفسیر به رای قرآن، تحریف دین و منحط کردن اسلام انجامید و همین هدف آنهاست؛ نه از صحنه روزگار برانداختن اسلام، که می دانند ممکن نیست. آنان نمی خواستند اسلام را محو کنند، می خواستند آن را مات کنند. اسلامی می خواستند و می خواهند بسازند که دیگر با گنج قارون و تخت فرعون، کاری نداشته باشد. یک اسلام بی طرف که با سیاست و اجتماعیات و حکومت و عدالت و حقوق بشر، کاری نداشته باشد. یک مذهب فردی و عبادی و خصوصی که ربطی به این مسائل عینی نداشته باشد و در حوزه حقوق بشر دخالت نکند. می خواستند دین را به مقداری شعائر خنثی و غیر عینی و غیر سیاسی تبدیل کنند و یک اسلام خواب و گیج و کور بسازند و تحویل مردم بدهند.(1)
خون دلی که اسلام از این دسته افراد خورده است به هیچ وجه قابل انکار نیست. مشابه جریانات صدر اسلام در طول مبارزات تاریخی ملت ایران برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی نیز وجود داشته است. جملات بسیاری از حضرت امام خمینی(ره) شاهد این مدعاست. به عنوان مثال ایشان در پیام تاریخی خود به روحانیت می فرمایند:
دسته ای دیگر از روحانی نماهایی که قبل از انقلاب دین را از سیاست جدا می دانستند و سر به آستانه ی دربار می سائیدند یک مرتبه متدین شده و بر روحانیون عزیز و شریفی که برای اسلام آن همه زجر و آوارگی و زندان و تبعید کشیدند، تهمت وهابیت و بدتر از وهابیت زدند. دیروز مقدس نماهای بی شعور می گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز می گویند مسئولین نظام کمونیست شده اند. تا دیروز مشروب فروشی و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان برای ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) را مفید و راهگشا می دانستند، امروز از اینکه در گوشه ای خلاف شرعی که هرگز خواست مسئولین نیست رخ می دهد فریاد وا اسلاما سر می دهند. دیروز حجتیه ای ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابی تر از انقلابی شده اند. ولایتی های دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروی اسلام و مسلمین را ریخته اند و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت بر ایشان جز تکسب و تعیش نبوده است امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را می خورند.(2)
شاید ذکر مقدمات فوق بتواند پاسخی به چرایی بحث از انجمن حجتیه در شرایط فعلی باشد. در حقیقت این جریان یک نمونه از چنین جریاناتی در عصر حاضر می باشد. هدف اصلی بحث عبرت گرفتن از جریان تاریخی این گروه برای شرایط امروز می باشد. هدف اصلی نقد و بررسی تفکر است نه تشکیلات. شاید بسیاری تشکیلات حذف شوند اما تفکر آنها باقی بماند و چه بسا بسیاری از تشکیلات ها باقی بمانند اما تفکرشان محو گردد. آنچه مهم است مواجهه با روحیه خوارجیگری است.
لذا دلیل اصلی پرداختن به این موضوع عبرت هایی است که بازشناسی جریان حجتیه برای ما و زندگی روزانه و رو به آینده مان دارد. عبرت هایی برای جریان مبارزه با شرق و غرب و مستکبرین عالم. آفت ها و انحراف های انجمن زنگ هشداری است برای ما که دچار این آفتها نشویم. بازشناسی انجمن از حیث یکی از جریاناتی که در عصر حاضر مصداق کج فهمی و جهالت شده اند حائز اهمیت می باشد و مطالعه ما نه بخاطر انجمن که بخاطر خودمان و نسل خودمان است.


چند نکته مهم
* مخاطب اصلی ما در این نوشته لایه هادی و اصلی انجمن است که نقش عمده ای در جهت گیری جریان داشته است. قطعا برخورد با سایر لایه های انجمن به گونه ای دیگر می باشد.
* در سیر این مطالعات مطالب ضد و نقیضی مطرح بوده که مبتنی بر اعتقادات اخلاقی و دینی تلاش شده است آنچه مسلم و محکم تر است مطرح و در غیر اینصورت دیدگاه های متفاوت مطرح شود و ارزیابی به خواننده واگذار شود.
* باتوجه به اینکه هدف نقد فکری می باشد مباحث تاریخی جهت ارائه کلیات و تصویر سازی به طور مختصر ارائه گشته است.
* شاید در جریان طرح موضوع این شائبه پدید آید که منجر به اختلاف افکنی می شود و شاید بعضا به سخنان مقام معظم رهبری در سال 60 استناد شود که عمده کردن این مسأله کار اشتباهی است. (رجوع شود به بخش انجمن پس از انقلاب) در پاسخ بایستی تاکید کرد که اولا اگر نتیجه بحث اختلاف میان کسانی است که به دین حداکثری می نگرند و کسانی که به دین حداقلی یعنی دین جدای از سیاست و اقتصاد و اجتماع می نگرند که هیچ باکی نیست و اینجا صحبت از مبانی و اصول است که گذشت و تساهل و تسامح جایز نیست اما قطع به یقین بدنیال این نیستیم که به طرح مصادیق و خلاصه کردن جریان در چند نفر و... بپردازیم. آنچه مطرح است تشریح مبانی و اصول کلی است.

تاریخچه مختصر و برخی نکات مهم تاریخی
یکی از جریانات مهم و تاثیر گذار بر شرایط سالهای بعد از 1320 گسترش و تسلط فرقه بهائیت در ایران بوده است. احساس خطر جامعه روحانیت از این جریان منجر به گرایش روحانیون به سمت خنثی سازی و مقابله با اقدامات این فرقه گردید.
انجمن حجتیه در حقیقت پس از ملی شدن صنعت نفت و قبل از کودتای 28 مرداد در سال 1331 با نام انجمن ضد بهائیت آغاز به کار کرد.


آشنایی با شیخ محمود ذاکر زداه تولایی
موسس انجمن شیخ محمود ذاکر زاده تولایی مشهور به حلبی است. ایشان در مشهد متولد شد. در دوران جوانی جزء خطبا و علمای مشهور و فعالین سیاسی مشهد بوده است. وی در رادیو مشهد به سخنرانی می پرداخت. ایشان در اثر کج فهمی تعالیم اساتید خود به اخباری گری گرویده است.
کار عمده شیخ محمود حلبی پس از شهریور 1320 مبارزه با بهائیان در قالب منبر و خطابه بوده است. وی در مبارزات ملی شدن صنعت نفت شرکت داشته است، اما بواسطه اختلاف میان رهبران مبارزه، شکست مبارزه در جریان کودتا و عدم موفقیت در ورود به مجلس هجدهم از فعالیت های سیاسی و مبارزه ناامید شده و ریشه این تفکر که "بایستی بنشینیم تا امام زمان (ارواحنا فداه) بیایند و امور را اصلاح نمایند" شکل گرفت.

علل گرویدن شیخ محمود به تاسیس انجمن
در این که چرا شیخ محمود ذاکر زاده تولایی معروف به حلبی اقدام به تشکیل این انجمن نمود دیدگاه های متفاوتی وجود دارد:
برخی معتقدند که رژیم به دنبال سرگرم کردن جوانان مذهبی و غافل کردن آنها از مبارزه با رژیم (چه قبل و چه بعد از کودتا) بوده است، لذا اقدام به رشد و ترویج فرقه ضاله بهائیت نمود. یعنی علت تشکیل انجمن حجتیه را واکنش به گسترش فرقه بهائیت می دانند. البته برخی معتقدند که شیخ محمود حلبی خود مهره ساواک بدین منظور بوده است که در این مورد اسنادی در دست نمی­باشد.
دیدگاه دیگر معتقد است که در جریان اقدام روحانیت علیه بهائیت، شیخ محمود حلبی به همراه همکلاسی اش سید عباس علوی از سوی استادشان میرزا مهدی اصفهانی مامور به تحقیق پیرامون بهائیت می گردند که در طی این مسیر سید عباس علوی به فرقه بهائیت می پیوندد و این امر موجب حساسیت بیش از حد حلبی و احساس خطر بیش از پیش نسبت به این فرقه می شود.
دیدگاه سوم معتقد است اختلاف میان آیت الله کاشانی و دکتر مصدق در کنار شکست شیخ محمود حلبی در انتخابات مجلس هفدهم منجر به دلسردی وی از فعالیت های سیاسی و مبارزه با رژیم و گرویدن به مبارزه! (به معنی فعالیت اخباری گونه و اعتقادی صرف ) با بهائیت گشته است.
برخی دیگر که بیشتر اعضای انجمن می باشند معتقدند که علت تشکیل انجمن خوابی است که آقای حلبی دیده که در آن حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) ایشان را به تشکیل انجمن سفارش نموده است.
که در یک جمع بندی گسترش فرقه بهائیت، تلاش رژیم برای سرگرم کردن جوانان مذهبی و دلسردی شیخ محمود حلبی از شکست مبارزات، قابل جمع و می توان آنها را علل گرایش ایشان به تاسیس انجمن حجتیه دانست.

بررسی مختصر اساسنامه
انجمن حجتیه با نام انجمن ضد بهائیت در سال 1331 تاسیس و سپس در سال 1336 با تدوین اساسنامه کار خود را با نام انجمن خیریه حجتیه مهدوی آغاز نمود.
در اساسنامه آن هدف از تاسیس را تبلیغ دین اسلام و مذهب جعفری و دفاع علمی از آن با رعایت مقتضیات زمان اعلام نمود. از مهمترین نکات تاکید بر عدم دخالت انجمن در امور سیاسی بود. به گونه ای که قید گشته است:
انجمن به هیچ‌وجه در امور سیاسی مداخله نخواهد داشت و نیز مسؤولیت هرنوع دخالتی را که در زمینه‌های سیاسی از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گیرد، بر عهده نخواهد داشت.(3)
از سایر نکات مهم در اساسنامه که بعدها به شدت مورد انتقاد انقلابیون قرار گرفت؛ پذیرش رژیم حاکم و تاکید بر این نکته که تمام فعالیت ها در چهارچوب قوانین کشور انجام می پذیرد بوده است. تقریبا در تمامی بندهای اساسنامه به گونه ای بر این بحث تاکید شده است.
ادامه مطلب...




رهائی ::: جمعه 10/6/85::: ساعت 12:12 عصر

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 8


بازدید دیروز: 9


کل بازدید :28906
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>فهرست موضوعی یادداشت ها<<<
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<